حتا اطلاع رسانی در باره زندانیان سیاسی هم توسط اصلاح طلبان تبعیض امیز است.

مصاحبه احسان فتاحی با سعید حسین زاده - فعال حقوق
کودک - که تا کنون سه بار بازداشت شده
۱-اکنون که بالاخره فرصت آن فراهم شده، اجازه می‌خواهم که در ابتدا ازشما درخواست نمايم خود را براي ملت ايران معرفي كنيد وسال ومحل تولد وتحصيلات خود را بيان كنيد؟
با سپاس از شما، من سعید حسین زاده موحد هستم. تا کنون در زمینه های متفاوتی فعالیت داشته و یا مشغول به کار بوده ام که در ادامه توضیح خواهم داد. من متولد سال ۱۳۷۰ هستم و در تهران به دنیا آمدم. تحصیلاتم را بصورت دانشگاهی تکمیل نکردم و پس انصراف از دانشگاه، بصورت آزاد و در زمینه های متفاوتی نظیر گرافیک و نرم افزار کامپیوتر تحصیلاتم را ادامه داده ام و در کنار آن بصورت حرفه ای به تمرین و
تدریس سبکی از هنرهای رزمی مشغول شدم و پیش از دستگیری در سال نود و سه، علاوه بر دیگر فعالیتها بعنوان نماینده فروش در شرکتهای خصوصی اشتغال داشتم.
۲-فعالیتهای خود را ازچه سالی آغاز کردید؟ فعالیت شما در چه زمینه ای هست و انگیزه شما از انجام چنین فعالیتهایی چه بود؟

فعالیت اصلی من در زمینه حقوق کودکان بوده است. هر چند قبل از سال نود و سه نیز فعالیتهای پراکنده ای داشتم اما در اصل، از ابتدای سال نود و سه فعالیتم را بطور جدی آغاز کردم که متاسفانه کمتر از هشت ماه پس از شروع فعالیتها، برای اولین بار بازداشت شدم. من شخصا تصور می کنم که حقوق کودک را شاید بتوان مهمترین رشته حقوق بشر دانست و اعتقاد دارم که در صورت احقاق حقوق کودکان تمام مشکلات ما، دیر یا زود مرتفع می شوند چرا که این، کودکان هستند که آینده جهان را خواهند ساخت.
۳-چگونه دستگير شديد؟ دلیل دستگیری و اینکه درچه تاریخی دستگیرشدید؟


من اولین بار در صبح روز بیست و سوم ماه مهر سال نود و سه با یورش حدود ده نفر از نیروهای مسلح سپاه پاسداران به منزلم و بعلت تشابه اسمی که با یکی از متهمین متواری اطلاعات سپاه داشتم یعنی در اصل به اشتباه و حتی بدون صدور حکم قضائی، دستگیر شدم. تیم بازجوئی معاونت اطلاعات قرارگاه ثارالله سپاه پس از احراز بی گناهی من و اینکه فعالیتهایم در چهارچوب قوانین جاری کشور بوده، به تصور اینکه می تواند از طریق من به متهم متواریش برسد و یا من را در پرونده جایگزین آن متهم کند، از آزادی من خودداری کرد و پس از انتقال به بند امنیتی دوالف اطلاعات سپاه به بازجویی به شیوه هایی غیر انسانی و حتی خلاف قوانین حاکم، مشغول شدند.
پس از گذشت یکسال و پنج ماه بازداشت و حبس و بعد از دومین دوره اعتصاب غذا اعتراضی که نوزده روز به درازا کشید و در روزهای پایانی سال نود و چهار، با بررسی و صدور حکم پزشکی عدم تحمل کیفری به مرخصی درمانی آمدم و بر اثر آسیب های وارده در زندان، در بیمارستان بستری شدم. بار اول در ماه دی یعنی یک ماه پس از اولین اعتصاب غذا اعتراضی و با پیگیریهایی طولانی به مرخصی آمده بودم اما پس از پنج روز به بهانه کامل شدن روند بررسی حکم عدم تحمل کیفری به زندان بازگردانده شده بودم. این بار با وجود بررسی و صدور این حکم و تنها بعلت مخالفت مسئولین و عوامل اطلاعات سپاه این مرخصی نیز تمدید نشد. با توجه به شرایط جسمی و نبود امکان درمان در زندان و نیز اینکه به لزوم قانونی تمدید مرخصی درمانی واقف بودم از بازگشت به زندان خودداری کردم تا در نهایت در روز هشت ماه تیر، ماموران دادستانی با هدف جلب من به منزل شخصیم مراجعه کردند اما ساعتی قبل و برای ادامه روند مراحل درمانی به بیمارستان رفته بودم. سیزده روز بعد در روز بیست و یک تیر خودم شخصا به دادسرای انقلاب مراجعه کردم و از آنجا به زندان اوین منتقل شدم و البته بلافاصله دست به اعتصاب غذا زدم. پنج مرداد و پس از بررسی مجدد حکم عدم تحمل کیفری و نیز به نتیجه رسیدن پیگیریهای قضائی به مرخصی آمدم و پس از آن اجرای حکم من متوقف گردید.
با این حال دو هفته پیش در تاریخ هفت آذر برای سومین بار و البته این بار نیز بصورت غیرقانونی توسط نیروهای اطلاعات ثارالله سپاه بازداشت شدم و مورد بازجویی، تهدید، ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفتم و در آخر من را در زندان اوین رها کردند و زندان را ترک کردند که خوشبختانه با پیگیری های انجام شده و رسیدگی مسئولین همان روز از این زندان ترخیص شدم.


۴-آيا دادگاه شماعادلانه برگزارگردیدو به شما اجازه دفاع از خود داده شد؟


خیر. در اولین دادگاه که به اتهامات عمومی رسیدگی می کرد بدون ابلاغ به وکیل و بدون حضور وکیلم، بطور ناگهانی به دادگاه منتقل شدم و از نظر جسمی نیز شرایط وخیمی داشتم. من را به شش ماه حبس تعزیری محکوم نمود که البته پس از اعتراض به حکم، در دادگاه تجدیدنظر تبرئه شدم. اولین جلسه رسمی دادگاه شعبه ۲۸ انقلاب با حضور وکیلم - آقای فصیحی - بود ولی به هیچ وجه، نه به وکیل و نه به خودم اجازه صحبت یا دفاع داده نشد. قاضی مقیسه در ابتدا به بازجوئی و سپس به داد و فریاد و فحاشی پرداخت و سپس به مامورین دستور داد تا ما را بیرون کنند و در خاتمه به من گفت که در جلسه بعد خودم باید به همه چیز اعتراف کنم! البته پیش از آن نیز یکبار توسط ماموران اطلاعات ثارالله سپاه، از بند دوالف سپاه و بدون وکیل به این دادگاه منتقل شده بودم که آن جلسه نیز تنها حالت بازجوئی و تهدید داشت. جلسه سوم و پایانی نیز چندان متفاوت نبود. سوالاتی پرسیده شد که با توجه به اینکه به وکیل اجازه دفاع داده نمی شد، خودم مجبور به پاسخگویی بودم. یک ماه پس از آن حکم هفت سال حبس تعزیری و پنج میلیون ریال جریمه نقدی به من ابلاغ شد. این در حالی بود که به اجتماع و تبانی با افرادی متهم و محکوم بودم که دادگاهشان جداگانه تشکیل شده بود! و چندی پس از آن در شعبه ۳۶ تجدیدنظر قاضی زرگر و مستشار بابائی با زیر پا گذاشتن قانون جدید آئین دادرسی کیفری که از تیر سال نود و چهار اجرائی شده بود بدون برگزاری جلسه رسیدگی حکم من را عینا تایید کردند که البته بر اساس ماده قانونی تجمیع، پنج سال از این حکم قابل اجرا می باشد. این در حالی بود که همزمان با تایید محکومیت من، همین شعبه افرادی را که به اجتماع و تبانی با آنها محکوم شده بودم به قرار وثیقه آزاد کرد و حدود یکسال بعد برای آنها دادگاهی جداگانه تشکیل داد که طبیعتا به کاهش احکامشان انجامید. در صورتی که در پرونده های جمعی الزاما محاکمه همه متهمان باید بصورت همزمان و در یک جلسه صورت گیرد. همه اینها به خوبی نشان دهنده پوشالی و واهی بودن پرونده سازی ها و احکام صادره می باشد و مشخص می کند که دادگاه انقلاب نیز بخوبی می دانست که با هیچکس "اجتماع و تبانی" نداشتم!


۵-گزارش‌هایی از شرایط سخت ودردها ورنج هاي شما و خانواده را شنیدیم. در حال حاضر چه احساسی داری و چه می‌کنی؟ چگونه کسی از چنان فاجعه‌ی جسمی و روحی مثل آنچه بر تو گذشت بهبود می‌یابد؟


در دوران بازجوئی، همراه با نیشخند بازجو خبر فوت مادربزرگم را شنیدم؛ مدتی بعد و زمانی که در بند عمومی محبوس بودم، پدر من - در اثر حبس و شکنجه در زندانهای شاه - به مدت سه ماه در بیمارستان و پس از آن نیز در منزل بستری شد! و مادرم نیز چند بار بعلت مشکلات روحی و جسمی در منزل بستری شد و تحت درمان قرار گرفت؛ در تمام این مدت حتی از یک روز مرخصی و حضور در مراسم ترحیم مادربزرگم و یا عیادت از پدر و مادرم نیز محروم بودم!! و بدتر آنکه شرایط خود من نیز به گونه ای بود که بارها در اثر تنگی نفس و حملات قلبی بصورت اورژانس به بهداری زندان منتقل شدم، زیر اکسیژن رفتم و حتی در دو مورد بیهوش شدم و به گفته پزشک و مسئولین بهداری تا آستانه کما پیش رفته بودم! بعد از آن در روز پایانی سال نود و چهار عموی من، در اثر سکته به شهادت رسید که مشخص است علاوه بر حبس، اسارت، شکنجه و آسیب ها و جراحات مربوط به جبهه، اتفاقاتی که بر من و خانواده ام گذشته بود نیز یکی از عوامل اصلی بود.
بدون شک این حوادث و اتفاقاتی که به ما تحمیل شد، نه فراموش می شوند و نه قابل جبران می باشند.


۶- دوست داريم سخن پاياني شما را بشنويم.


در طی این سه سال شاهد بودم که اکثر ابررسانه ها و پرمخاطب ترین شبکه ها که گاها به اسم حقوق بشر به جذب مخاطب پرداخته اند، تنها به زندانیان سیاسی اصلاح طلب و تعدادی از زندانیان با گرایشات و وابستگی های خاص که اخبار آنها با مواضع و سیاست های این ابررسانه ها همسویی داشته باشد، توجه می کنند و دیگر زندانیان و خصوصا فعالین مستقل که معمولا بیشتر از دیگران مورد ستم قرار می گیرند، در هیچ یک از این شبکه ها و اخبارشان جایگاهی ندارند که این مساله و نبود حمایت، باعث اعمال فشار مضاعف و بازتر شدن دست ضابطین پرونده ها و عواملی می شود که قصد از بین بردن این فعالین را دارند. بدون شک تمام این موارد و ضرباتی که این ابررسانه ها به آینده ایران زده اند در تاریخ ثبت خواهد شد... و
افتخار و امید به انسان هایی خواهد رسید که در راه آزادی و آزادگی قدم گذاشته و بی ریا و بی توقع، در جهت توسعه کشور ایران و بهبود شرایط مردم خدمت کرده و هزینه داده اند.


سعید حسین زاده موحد ۱۳۹۵/۹/۲۱