مادرانه امروز با حضور چند دوست جدید در منزل مادر اسانلوی عزیز و مهربان برگزار شد .

مادرانه امروز با حضور چند دوست جدید در منزل مادر اسانلوی عزیز و مهربان برگزار شد . چند اتفاق خوب هم افتاد . اولینش جشن تولد افشین اسانلو بود . همسر و دو پسرش را برای اولین بار دیدم . یک پسر نوجوان و دیگری کودک . مادرشان نیز بود . با صورت آرام و نجیبش که سعی داشت غم بزرگ کردن دو پسر در غیاب پدر را پشت لبخندش پنهان کند . افشین بهانه ای بود تا بدانیم علاوه بر اعدامهای با چوبه دار و تیرباران ، بازار جدیدی براه افتاده از اعدام خاموش .
بگذارید کمی توضیح بدهم .

وقتی جوان سالمی را به زندان میفرستی ، آب پر از املاح به خوردش میدهی ، میوه و غذای مفید و تازه را از او دریغ میکنی ، و از همه مهمتر لحظه به لحظه شخصیت و غرورش را له میکنی ، او را آماده ی ابتلا به انواع بیماری کرده ای . وقتی بیماری بجانش حمله کرد و بجای دارو و درمان یک آنتن پخش پارازیت در چند متری ش گذاشتی ، او را ضعیفتر و مبتلا به بیماریهای جدی تری خواهی کرد . حالا کافی ست چند بار او را با شدت بیشتری آزار دهی تا راهی بجز اعتصاب غذا برایش نماند . مدت زیادی نیاز ندارد تا جوان سالم و پرنشاط دیروزی به آستانه ی مرگ برسد . و تو از شر این جوان پر شور که حرفهای اجتماعی میزند و زمین و زمان را بهم میدوزد با نشاط جوانی ش ، خلاص خواهی شد . بی آنکه آمار اعدام را افزایش دهی . هدی صابر ، افشین اسانلو ، شاهرخ زمانی و ...از این دست اعدامیان بودند . اکنون نیز حسین رونقی و سعید حسین زاده و افشین سهراب زاده و نرگس محمدی و دهها زندانی دیگر در حال طی کردن همین مسیرند . دیگر نمیگویم از کوکبی دانشمند که اگر اهل هر کشوری بجز ایران بود روی سرشان میگذاشتند و ساعتی صدها هزار تومان پول میدادند تا در دانشگاه تدریس کند . اما اکنون با سرطان در کلیه اش روی تخت افتاده و عده ای هم امضا جمع میکنند تا این دانشمند را با کوکب خانم کتاب فارسی دبستان همسنگ کنند . تا مثل خیلی چیزهای دیگر لوث کنند حتی کمپین برای یک زندانی را .

اما در مادرانه امروز یک اتفاق نیک دیگر هم افتاد . شهین عزیزمان پسری را به فرزندی پذیرفت . و ما شاهد پیوند مادر و پسری او با ارش صادقی بودیم . هیچکداممان در مقابل بعضی سوالات شهین از آرش جوابی نداشتیم . شهین میخواست بداند پسر تازه اش چه جرمی دارد که باید 19 سال زندان باشد ؟ از او پرسید : پسرم کسی را کشته ای ؟ دکل دزدیده ای ؟ اختلاس کرده ای ؟ به ناموس دیگران طمع کرده ای ؟ حتی ارش هم نمیدانست چه بگوید به مادر سیاهپوش و سپید مویش که چشم در چشمش دوخته بود و لبخند محوی بر لب داشت . مادری که شراره های عشق از وجودش میجهید و یک عکس در دستش بود . عکس پسری زیبا رو و مواج مو . عکس ارشدترین امیرها را .

ناگفته نماند که کل کل من و شهین هم بدانجا رسید که گفتم گلرخ هم دختر من است . آهای آرش حواست باشد که گوشه ی عشق گلرخم را با 19 سال ترک نیندازی . و همه مان غمگین بودیم از اینکه میدانستیم آرش با رفتن به زندان درست در مسیری قرار خواهد گرفت که انتهایش مرگ در گوشه زندان است . همان اعدام خاموش .

آتنای دائمی موفرفری هم بود . با آن چشمهای براق و طراوت جوانی ش . با آن دستهای قشنگش که با زیور آلات دخترانه اش زیباتر هم شده . با آن خنده های بی صدایش به حکم 14 سال زندانش . او هم در همین مسیر است . در مسیر اعدام خاموش .

این مادرانه مهمانهای عزیزی داشت که ترجیح دادند در عکس نباشند . بازماندگان اعدامهای دهه 60 . همچنین بانوانی مهربان و همدل که بی آنکه طعم تلخ و گزنده ی اعدام را چشیده باشند ، با مادرانه میگریند و میخندند . و همچنین دختران جوانی که تماشای صورتشان آدم را یاد بهار میاندازد و شکوفه های بادام بر درختهای پر شاخه . از بس زیبا رویند و نیکو خو .

اما چند غایب هم داشتیم که شهناز مهمترینش بود که با بیماری دست و پنجه نرم میکرد و هنوز نمیدانم چه آمده بر تن این یار مادرانه . اکرم هم مثل همیشه بین خانه و مرهم شدن برای دیگران در رفت و امد بود . مادر حسین رونقی این بار درد دلهایش را برای اکرم میکند که با پسری بر چوبه نامرئی اعدام خاموش و شوهری با دهان بسته بر هر خوراک روبروست .

خبر خوش دیگر این مادرانه شعر بسیار زیبایی بود که یکی از مادران برای دادخواهی سروده بود . دسته جمعی خواندیمش و لذت بردیم . مثل یک سرود بود بر لبانمان که به زیبایی بیان میکرد حال و روزمان را در دوری از لاله های نگون و ایستادگی بر دادخواهی .

انتهای میهمانی مان هم بحث و گفتگو بود در باره اصول دادخواهی و ادامه بحث نشست گذشته که منصوره زحمت توضیحات را کشید . در باره ی این بخش هم میبایست پست جداگانه ای بگذارم تا خلاصه ی صحبتهای منصوره و آنچه را از آن آموختم با دوستانم به اشتراک بگذارم .

اما این میهمانی حامل چند نامه هم بود که بزودی منتشر خواهد شد . اولینش در باره ی اسانلوها ست که افشین جوانمرگ و منصور دور از وطن مدافعین سندیکایی کارگرانی بودند که روز جهانی شان بزودی خواهد آمد . کارگرانی که سفره هایشان خالی تر از قبل ، تن هایشان بیمارتر و تکیده تر ؛ و لشکر از کار بیکار شدگان و اخراجی هایشان پر تعدادتر شده است . کارگرانی که فاصله مزدشان با خط فقر و فلاکت هم فاصله ی زیادی دارد . آنان که چند ماه حقوقشان پرداخت نشده . آنان که شرمنده ی بچه هایشان هستند برای مایحتاج اولیه در روزگاری که ماشینهای میلیاردی در خیابانها حرکت میکنند و برجهای افسانه ای سر به آسمان میسایند . کارگرانی که هاج و واج تماشا میکنند تبعیض گسترده ای را در توزیع ثروت ملی و حتی خانه کارگرشان توان ندارد تا سالی یکبار هم شده همراه همه ی کارگران جهان به بزرگداشت آزادانه روزشان بپردازد .

نامه ی دیگر در مورد کوکبی و رونقی و سایر زندانیان بیمار است . همه زنان شرکت کننده در این میهمانی مادرانه بدنبال راهی برای آزادی بی قید و شرط این فرزندان بیمار و زندانی هستند . ضمن اینکه خواستار پایان دادن به اعتصاب غذاهای خشک و تر همه ی پسران و دختران عزیزند .آنان اعتقاد دارند که مجریان اعدام خاموش از خدا میخواهند همه ی زندانیان اعتصاب کنند و بمیرند . بنظر میرسد بهترین راه مبارزه با اعدام خاموش یافتن راههایی برای رساندن مواد مغذی و تقویت کننده به زندانیان است .

من نیز همین راه را رفته ام . زمانی که چشم و گوشم میچرخید تا پیدا کنم کسانی را تا برای ریحان بهترین داروهای تقویتی و خوراکی را بفرستم . هر زمان بدستش میرسید و تلفنی با خنده میگفت دستت درد نکنه رسید فلان خوراکی . فلان دارو ، فلان کرم و شامپو .خستگی از تنم میرفت دلخوش بودم . غرق شوق میشدم وقتی میگفت شعله جان چه خوشمره بود رولت گوشتی که پخته بودی . گردویی که فرستادی . یا هر خوراکی دیگری را . یواشکی ده نفری خوردیمش . آه ده نفری میخوردند چیزی که برای او میفرستادم . دلم میخواست فقط خودش بخورد و او نمیپذیرفت . از گلویش پایین نمیرفت . همان گلویی که خرد شد زبر فشار طناب ظلم . طنابی که حاج مرتضی سربندی با دست یارانش بافت . همان یارانی که به هزار شکل درامده اند . از مدافع دروغین کودکان کار بگیر تا نماینده ی تشکیلات ریاکارانه ای که به نشستهای حقوق بشری خارج کشور اعزام میشوند تا منویات سیستمی

سربندی پرور را به اجرا دراورند و به خارجی ها بگویند شهر در امن و امان است و دام دروغ پهن کنند برای پولهایی که میچرخد تا فرش های قرمز پهن شود از خون اعدامیهایی که ذبح میشوند بر سر راه خارجی هایی که روسری بر سر میکنند و لبخند میزنند بر تانگوی جوانان با طناب دار . دست میزنند به آواز شیون مادران پشت زندان و صفیر سوت باز شدن در و خروج آمبولانسی حامل تن اعدامیان ........

پ . ن : بحث من و شهین هم در باره ی پسرک هفده ساله ای که دخترکی هشت نه ساله را کشته و جماعتی را بی تاب کرده برای میدان داری و نمایش اعدام و سیل های خانمان برانداز چند استان منجر به تپش قلب و بی قراری او شد . بسکه مهربان است و دنیا دیده و عاشق این آب و خاک