حوری گلستانی مادر بهنود رمضانی یکی از اعضا ثابت نشستهای مادرانه است . دوست نازنینی که با قلب شکسته اش پا به پای مادران گام برمیدارد و در غم و شادی آنان شریک است . وقتی به سالگرد ریحان نزدیک میشدم ، قلبم دچار تلاطم بود . خواب نداشتم و هر لحظه بخصوص شبها یک عمر خاطرات را مرور میکردم . حواسم پرت بود و دچار فراموشی لحظه ای . گمان میکردم اولین سالگرد این بحران را تولید میکند . اما با دیدن شهین و شهناز در چندمین سالگرد پسرانشان دانستم این عارضه تا سالیان درازی همراه مادری ست که زیر فشار فقدان فرزند ، کمر خم کرده .
مدتی است حوری نیز همان علائم را نشان میدهد . بهنودمان در روستایی واقع در شمال ایران آرمیده . دیروز همه وجودم لحظه به لحظه همراه حوری بود که بر آرامگاه پسر زیبا رو و خوش خلقش مراسمی برگزار میکرد . وقتی عکسهایش را دیدم قلبم ریخت . صورت آرام و صبور حوری درهم ریخته بود . اشک میریخت بر سنگی که مدتی است تعویضش کرده اند .
بهنود را در چهارشنبه سوری کشتند . قاتلینش آزادند . نوشته های روی سنگ مزار بهنود به مذاق زورگویان خوش نیامد و این خانواده ی شریف مجبور شدند سنگی جدید با نوشته ای دیگر را بر خانه ی ابدی فرزند جوانشان بگذارند .
دشوار است جوانی بلند بالا از خانه ات کم شود و هر سال نزدیک نوروز غرق اندوه باشی . آمدن بهار برای حوری مان همراه امواج طوفانی غم است . اما او نیز چون سایر مادران مصمم است روبروی این طوفان دائم بایستد تا زمانی که داد بهنودش را از زمانه ی غدار بازگیرد . حتی اگر سراپا خیس از اشکهایش باشد . حتی اگر روزگار بر او سیلی زند . حوری مان قصد ندارد از دادخواهی صرفنظر کند .
او نمیخواهد و نمیتواند غروب غمگین و دهشتناکی که بهنودش را به دل خاک سپرد فراموش کند . بهنودی که آمدنش بدنیای پر افسون همراه شادی بود برای حوری جوان . بهنودی که به خانه ی حوری نور آورد و سرور مادر شدن . بهنودی که حوری را عاشق کرد . عاشق فرزندی که نه ماه بر دل کشید و به ازای جوانیش ، او را به جوانی رساند .
حوری هم مثل مادران دیگر ، شب و روز در سر شور برنایش را دارد که اکنون خاک شده . خاکی که درختهای جنگلهای شمال را متبرک میکند با جانی که از تن رفت تا نویدی باشد بر آزادی یک سرزمین .
قلبم فشرده است . در خود میپیچم و درد میکشم وقتی صورت درهم ریخته و چشمهای اشکبار حوری را میبینم بر سر مزار فرزند . میدانم که روز روشن او نیز چون من تبدیل به شب تاری شده . او هم دیوانه وار در سودای کورسویی از امید و نور به این سو و آن سو میدود . هر شب به امید دیدار با پاره ی تنش در رویایی شیرین به بستر میرود و خواب از سرش میپرد با تصویر بی جان جگر گوشه که جلوی چشمانش واضح و واضحتر نمایان میشود . خواب با چشمهایش بیگانه میشود وقتی هر شب به یاد میاورد که فرزندش با چه رنجی به خاک رفت . حوری بیدار است همچون دیگر مادران داغدیده ی جوان مرده .
بیداری ، هشیاری در پی دارد . هشیاری ، آگاهی میزاید . آگاهی ، حقیقت بینی میاورد . ارمغان حقیقت همواره رنج است . همچون داستانهای اساطیری باستان که با دانستن حقیقت ، زندگی فرد زیر و زبر میشود .
اکنون حوری ، یک سال به دیدار با بهنودمان نزدیک تر شده . همه مان دیر یا زود این جهان را ترک خواهیم کرد و به دیدار دلدارهایمان خواهیم رفت .
فردا ، در خانه اش مادرانه ای برگزار خواهیم کرد که بداند در غم و شادی کنارش ایستاده ایم . زودتر از مهمانان کنارش خواهیم بود . چرا که خانه ی حوری خانه ی مادرانه است . همچنان که خانه های ما . فردا ، خانه ی حوری خانه ی همه ماست . عزای بهنود عزای فرزند همه مان است . بهنود تکثیر میشود در قلب تک تکمان . و حوری تکثیر میشود در قالب جان مادرانه . همچون تصویری که هزار بار تکرار میشود در آینه ای شکسته و هزار تکه . که قلب همه مان شکسته و تکه تکه شده . فردا ، تصویر بهنودمان را در آینه قلب شکسته همه مان بازتاب خواهیم داد . فردا به یاد جوان جوانمرگمان دوباره پیمان دادخواهی خواهیم بست . پیمانی به وسعت دو جهان . به عمق قلب شکسته مان .
