از صفحه آقای نوری زاد : بانویی که آب می شد از شرم،نمونه ای از انسانیت

 بانویی که آب می شد از شرم
یک: خانم معصومه دهقان، همسر فداکار و همراه و سختی کشیده ی آقای عبدالفتاح سلطانی پیش از همه به نمایشگاه آمد. بهمراه بانویی افغانستانی. و گفت: زمان زیادی نیست که با این بانو آشنا شده ام. امروز از من خواست که با هم به نمایشگاه بیاییم. این بانوی افغانستانی یک دلِ بزرگ داشت بقدر کهکشانی بی مشتری. سی و سه سال است که در ایران زندگی می کند. شوهرش ایرانی است. پدر و پدر بزرگش از درسخوانده ها و دانشگاه رفته ها و البته زندان رفته ها بوده اند در افغانستان. 

همه ی عمر فهیمانه ی این بانو صرفِ فعالیت های حقوق بشری شده است. بارها نماینده ی افغانستان در همین امور بوده است. بقول خودش بارها پیاده رفته بود تا همان پول کرایه ی اتومبیل و اتوبوس را به مستمندی بدهد. گمانِ نخست من این بود که وی تنها به مهاجران افغانستانی مدد می رساند. بعدش معلوم شد که نخیر. بانوی کهکشانیِ ما از سوزِ کودکان و بانوان و دختران و مردمِ سرگردانِ ایرانی و غیرایرانی می سوزد. این بانو یک آسمان نیک دلی و نیک اندیشی بود. با یک دنیا سخنِ شنیدنی. فوران می کرد از وی نیکی ها.

دو: چه دوستان خوبی به دیدن تابلوها آمدند. مثلا؟ دو نفر از دوستان سابق من در جهاد سازندگی. و یکی از همکاران من در مخابرات، آنگاه که من در سالهای پیش از انقلاب تکنسین مخابرات بودم یک سال و نیمی. دکتر مهدی خزعلی. که گفت: دارم آماده می شوم برای ثبت نام در انتخابات مجلس. و گفت: البته برای رد صلاحیت شدن. چرا که می خواهم این رد صلاحیت یکجایی ثبت شود برای آینده. خانم ندا مستقیمی و دختر تپلش آمدند. و جوانی از بابل. و عزیزانی که روز شنبه را به روزی به یاد ماندنی بدل کردند. تا روز یکشنبه – امروز – روزیِ من چه باشد در دیدار دوستانی دیگر.

سه: روز بیست و نهم آذر روزی به یادماندنی است برای من. یک این که مرا در همین روز به زندان اوین بردند در سال 88. و تا توانستند در سلول های بازجویی مرا فحش دادند و زدند و تهدید کردند و مثلاً ترساندند. برای چه؟ برای این که توبه نامه ای بنویسم و پوزشخواهی ای بکنم و عبرتی شوم برای دیگرانی که از گردونه ی نظام بیرون می زنند. و دیگر این که در همان بیست و نهم آذر 88، در راه اوین بودم که پیامکی دریافت کردم کوتاه: آیت الله منتظری سبز رفت.

چهار: دیروز یکی از آسیب دیدگان این سالها، آمد و با شرمی عمیق سخن از تنگدستیِ خود و خانواده اش گفت. من می دیدم که او همینطور که تلاش می کند از تهی دستی اش بگوید، آب می شود. بویژه این که او و شوهرش زندگی مرفهی داشته اند و همه ی دارو ندارش را کارکشته های دستگاه قضا بالا کشیده اند یکجا. به وی گفتم: بانوی خوب، شرم بر من که شما را اینگونه آشفته می بینم. و گفتم: مثل شما فراوان اند. نظام اسلامی، مردِ یک خانواده را به زندان می برد و او را از همه ی حقوقش محروم می کند بی آنکه نگران خانواده ی وی باشد. و گفتم: من این تابلوها را بهمین منظور بفروش می رسانم. تا مختصری کمک باشد برای کسانی که نیازشان عمیق و همه جانبه است. من در حیرتم چگونه مدعیانِ اسلام ناب سر بر بستر بی خیالی می نهند و آرام می خسبند در حالی که زندگی ها روفته اند و دودمانها به باد داده اند و سفره ها تهی ساخته اند و آبروها برده اند و همزمان خود را در عمق آغوش خدا می بینند و در متن بهشت؟! خود فریبی که می گویند یعنی این. که یکی دزد و قاتل و ناجوانمرد و بی چاک و دهن و قالتاق و زاقارت باشد و سر بر شانه ی خود خدا بنهد و به اطرافیانش فحر بفروشد که: تماشایم کنید!

نشانی نمایشگاه: خیابان کارگر شمالی – بالاتر از خیابان نصرت – کوچه ی عبدی نژاد – پلاک 18 – سرای قلم

زمان نمایشگاه: از امروز تا جمعه ای که در راه است. چه ساعتی؟ پنج تا هشت عصر.







telegram.me/MohammadNoorizad
https://www.facebook.com/m.nourizad
www.nurizad.info

محمد نوری زاد
بیست و نهم آذر نود و چهار - تهران