یک: جمعه بود و روز دوم نمایشگاه تابلوهای من. این نمایشگاه، هر روز هست تا جمعه ی دیگر. نخستین فردی که پای به درون نهاد، همان دوستِ آمده از عسلویه بود. پیش از ظهرش رفته بود به دیدنِ شیخ علی تهرانی که از وی خاطراتی داشت دور و دراز. کمی بعد، یکی دیگر از دوستان و نویسندگان سایت نوری زاد آمد و یکی از کتاب های تازه منتشرشده اش را برایم آورد. ده سال تمام کتابش در انتظار چاپ بود. موضوع کتابش؟ نقد ادبی و تبارشناسیِ رمان. حتی برای یکی از مقالات
داخل کتاب – که پیشتر منتشر شده بود – جایزه گرفته بود. ده سال چشم انتظاری، رمقی و ذوقی و علاقه ای برای یک نویسنده باقی می گذارد آیا؟ براستی اینهمه بلاتکلیفی و دلمرده سازی نویسندگان و هنرمندان می تواند همینجوری و از سرِ شلختگی و بی عرضگی باشد؟! من که می گویم: نه. چرا که همه ی موانع و کارشکنی ها، هم در وادی موسیقی هم سینما هم تآتر و هم کتاب دقیقاً خروجیِ سیاست هایی است که تمایل شدیدش به فروکُشیِ هر چه که غیر اسلامی است. برای کسانی که اصل و اساس هستی را در فقه و فقاهت می بینند و همانها نیز بر سرِ مسندهای این کشور حضوری سراسیمه و حتمی و غضبناک دارند، سینما و تآتر و رمان و علوم انسانی و هنرهای تجسمی و موسیقی و همه و همه تنها در حد " اکل میّیت" قابلیتِ تحمل و اشاعه دارد. بهمین خاطر است که در این حوزه ها ما سال به سال می گوییم: دریغ از پارسال.
داخل کتاب – که پیشتر منتشر شده بود – جایزه گرفته بود. ده سال چشم انتظاری، رمقی و ذوقی و علاقه ای برای یک نویسنده باقی می گذارد آیا؟ براستی اینهمه بلاتکلیفی و دلمرده سازی نویسندگان و هنرمندان می تواند همینجوری و از سرِ شلختگی و بی عرضگی باشد؟! من که می گویم: نه. چرا که همه ی موانع و کارشکنی ها، هم در وادی موسیقی هم سینما هم تآتر و هم کتاب دقیقاً خروجیِ سیاست هایی است که تمایل شدیدش به فروکُشیِ هر چه که غیر اسلامی است. برای کسانی که اصل و اساس هستی را در فقه و فقاهت می بینند و همانها نیز بر سرِ مسندهای این کشور حضوری سراسیمه و حتمی و غضبناک دارند، سینما و تآتر و رمان و علوم انسانی و هنرهای تجسمی و موسیقی و همه و همه تنها در حد " اکل میّیت" قابلیتِ تحمل و اشاعه دارد. بهمین خاطر است که در این حوزه ها ما سال به سال می گوییم: دریغ از پارسال.
دو: یکی آمد حدوداً پنجاه و هفت ساله. کارت شناسایی اش را نشانم داد. سرهنگ پاسدار بود و بازنشسته ی اجباری سپاه. بگفته ی خودش، همکار سردار تهرانی مقدم بوده که همین تهرانی مقدم در منطقه ی شهریار و در یک انفجارِ احتمالاً هسته ای از پا در آمد. عجبا که در این انفجار بشدت مشکوک، چند ده نفر نیز از پا در آمدند که هیچ اسمی از آنان نیست. انگار یک انفجار کت و کلفت هسته ای رخ داده و تنها در آن میان، پرش به سردار تهرانی مقدم خورده. سرهنگ بازنشسته، منتقد نظام و سیاست های آن بود. می گفت: پیش از سال 88 یک نامه برای رهبر نوشتم و به کسی دادم که داده بود بدست خود رهبر. در آن نامه از نیروی هوایی سپاه نوشته بودم و از کجروی های سپاه. که هیچ پاسخی نیامد با آنکه بدست خودِ رهبر تشویق شده بودم حضوراً. این پاسدار بازنشسته، فرد روشنی به نظر می رسید. منتقدانه به گذشته و به انقلاب و به اوضاع سیاسی و نظامی کشور می نگریست. به وی گفتم که من هماره میان سپاهیان و اطلاعاتی ها و اساساً آدمهای هر دستگاه، حساب خوب و بدشان را جدا می کنم. و گفتم: در میان سپاهیان و حتی در میان سرداران، ما انسانهای نیک و شایسته فراوان داریم. منتها رشته های کار در دست نابکاران است و دزدان و آدمکشهای سپاه.
سه: دوستِ این جناب سرهنگ بازنشسته ی سپاه نیز آمد. وی نیز بازنشسته ی سپاه بود و کارتش را نشانم داد جهت اطمینان. این کارت نشان دادنشان برای چه بود؟ من که هر کاره بودنِ دوستانی که به دیدنم می آیند مهم نبوده تا کنون. جناب سرهنگ، پیش از آنکه با دوستِ سرهنگش نمایشگاه را ترک کند، مرا کناری کشید و گفت: من به این مرد عسلویه ای مشکوکم. چرا؟ از چند زاویه دارد عکس می گیرد. به وی گفتم: بگیرد. من مگر نمی گیرم؟ و گفتم: دوست گرامی، من هیچ نگرانی از این بابت ندارم. در میان این مردمی که رفته رفته اینجا را پر می کنند، ای بسا اطلاعاتی ها و سپاهی ها و بسیجی ها نیز باشند. خب باشند. و گفتم: حتی اگر مأمورانی از کا گ ب و موساد بیایند اینجا، مرا هیچ نگرانی و حساسیتی از این بابت نیست. من در این نمایشگاه مگر چه به نمایش گذارده ام و از چه سخن می گویم که بخواهد نگرانیِ مرا بر بیانگیزد؟ به وی گفتم: من غلیظ ترین حرفها را زده ام و نوشته ام. هیچ امر پنهان و مشکوک و درِ گوشی نیز ندارم. یک خط تلفن دارم برای همه ی کارهایم. دوست پاسدار ما ظاهراً همچنان خصلت شکاکش را از دلِ سپاه به این سوی آورده بود. هرچه از درون و از اعماقِ درونم یکی مرا هشدار می داد به این که او و دوستش ای بسا خودشان مآمور باشند، به همو نهیب زدم که: باشند. قدمشان بر چشم. مثل دیگران.
چهار: خانواده ای بهایی آمد. و دوستی از دراویش. یکی نیز از کردستان آمده بود. می گویم: چه دنیای قشنگی است این دنیای انسانی. که همه ی نیک دلان و نیک اندیشان و منصفان و با ادبان را بهم پیوند می دهد. گوهر عشقی و دخترش سحر و دامادش آقا مصطفی نیز آمدند و در میان کف زدنهای ما جا گرفتند. گوهر بانو برای این که به نمایشگاه برسد، صبح زود از شهر خمین بیرون زده بود. که دیروزش به خمین رفته بود برای دیدن دیگر پسرش. انگشتانِ این پسر در حادثه ای آسیب دیده بودند. از سحر پرسیدم: خمین را چگونه یافتی؟ گفت: سرد. گفتم: بله دکتر علی شریعتی نیز در سالهای پیش از انقلاب مثل تو یک روز از خمین گذر می کند و آنجا را سرد و افسرده می یابد و می سراید:
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می كرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
که سحر بهشتی گفت: برف زیاد باریده بود.
پنج: عده ای از دوستان، چند تایی از تابلوها را انتخاب کردند برای خریدن. جمعی نیز دو دل بودند. به آنها گفتم: نگران قیمت تابلوها نباشید. همین که انتخاب کنید و بدانید که کدام یک از تابلوها را می خواهید، با هم به توافق می رسیم. سحر بهشتی یکی از تابلوها را برای تولدش برداشت برسم هدیه. پیشتر، تابلویی نیز به عشقِ بانو گوهر عشقی کشیده و تقدیمش کرده بودم. جوانی برایم یک جلد " شاهنامه " آورد. خودش شیفته ی شاهنامه بود و خانه های ایرانیان را زیر چتر شاهنامه آرزو می کرد. آقای مقیمی وکیل آتنا فرقدانی آمد و بعد از دیدن تابلوها گفت: هفته ی آینده شاید خبری خوب در باره ی آتنا بشنویم.
پنج: یکی از دوستان خبر داد که برای پدر و مادر مرحومش لوبیای نذری پخته و می خواهد قابلمه ی پر از لوبیا را به نمایشگاه بیاورد با ظرفهای یک بار مصرف و نان و آبلیمو و گلپر. و آورد. خلاصه دوستانی که از تابلوهای من دیدن می کنند، با یک ظرف لوبیای خوش پخت، پذیرایی نیز می شوند. و این شاید نمایشگاه تابلوهای مرا به تنها نمایشگاهی توصیف کند که در آن به مراجعین لوبیای گرم می دهند. خانواده ی نعمتیِ همدانی آمدند که دو کارخانه ی مهمات سازی شان را دو نفر از قاضیان و وکلای همدانی بالا کشیده اند و این خانواده، سرگردان و آواره اند از یکی دو سال پیش و کارشان این است که کفن بپوشند و بروند جلوی دادسرا و لب بدوزند و دادخواهی کنند در بن بست.
شش: چند نفر از شاگردان محمد علی طاهری به نمایشگاه آمدند. از همان دوستانی که با ما بودند در روزهای اعتراض اوین و دنا و زندانی شده بودند. در زندان موهای بلند یکی شان را از نیمه بریده و کوتاه کرده بودند. سخن از انصاف و ادب و پاکیزه خوییِ زنان و مردانی رفت که به شاگردیِ آقای طاهری مفتخرند. مردان و زنانی که حاضرند زندگی خود را با مخاطراتی سخت مواجه کنند اما استادشان از اعدام و زندان برهد.
هفت: روزهای ابتداییِ این هفته احتمالاً نمایشگاه خلوت خواهد بود تا اواخر هفته. من اما هر روزه از ساعت 5 تا 8 در نمایشگاه هستم برای استقبال از عزیزانی که منت بر من می نهند حتی اگر یک نفر بیاید. بارها گفته ام که برای من، آنچه که مهم است حضور دوستان و همدلان است. تابلویی اگر بفروش رود، حتماً وجه آن به دوستی تنگدست از تبار خانواده های زندانیان سیاسی و مدنی و عقیدتی تقدیم می شود. دوستان زندانی ما، خیلی هاشان سخت در مضیقه اند این روزها. ای بدا بحال حاکمانی که یک معلم بی گناه را به زندان می برند و وی را و خانواده اش از حقوق حتمی اشان محروم می کنند.
هشت: داستان سفر سردار سلیمانی به روسیه و دیدارش با پوتین و سران نظامی روسیه، چند بار است که تکذیب می شود و تـآیید. می گویم: نیازی به تأیید و تکذیب این خبر نیست. وقتی خود پوتین با حضرت آقا دیدار می کند، حالا سردار سلیمانی و دیگران را چه باک که با وی دیدار کنند حتی در روسیه؟ از نگاه پوتین، سردار سلیمانی و همه ی حاکمانِ بر ایران، کودکانی هستند با کیسه هایی پول در دست. به لطایف الحیل باید از دست این کودکان آن کیسه های پول را سترد و نقل و نباتی در کف دستشان نهاد.
محمد نوری زاد
بیست و هشتم آذر نود و چهار - تهران



